منوچهر خان حكيم

83

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

قبول به ديده گذاشته و آنچه لازمهء عيّارى بود برداشته متوجّه اردوى اسكندر شد . همه جا مىرفت تا به در خيمهء عبد الحميد رسيد . چون چشم عبد الحميد بر جمال عيّار مطلوبش افتاد ، او را پيش طلبيد و احوال پرسيد . مرجان گفت : اى شهزاده ! شهربانو از فراق تو مانند هلالى شده ؛ امشب بىقرار شده مرا در طلب تو فرستاد كه شما را در پيش او برم . شهزاده گفت : خدا مىداند كه دل‌وجان من نزد اوست ، امّا سوار نمىتوانم شد و الّا خود را به او رسانيده بودم . يك جا هم « 1 » بىرخصت اسكندر نمىتوانم از نظرش گم شدن ، كه مرضّى طبعش نيست . چون مرجان ديد كه شهزاده به خوشى راضى نمىشود ، گفت اى شهزاده ! چون دست ردّ به خاطر شهربانو مىنهى ، اين چند دانه نقل را تناول نما كه بانو براى شما ( 51 ) فرستاده است . آنگه دست در بغل كرده يك مشت قند و بادام در پيش شهزاده ريخت . پس عبد الحميد آنها [ را ] خورده ، بيهوش شد . مرجان او را بسته ، در پردهء گليم پيچيده و بر دوش كشيد و گلبانگ بر قدم زده متوجّه باغ شهربانو شد . هنوز دانگى از شب نگذشته بود كه به نزد شهربانو رسيد و دفع بيهوشى شهزاده كردند . چون عبد الحميد چشم گشود ، خود را در بارگاه شهربانو ديد . القصّه ، با يكديگر صحبت داشتند . پس شهربانو كس فرستاد در بلخ ، جرّاحى آورد و خود پرده‌اى كشيد در پس پرده ايستاد و شهزاده را خوابانيدند . گفت : اى جرّاح ! اين غلام من است و او را مانند برادر خود دوست دارم ؛ در وقت تاخت اردوى اسكندر او را زخم زده‌اند . اگر او را زود به سازى ، تو را نوازشى مىنمايم . پس جرّاح مرهمى بر زخم او نهاد ، بدر رفت . امّا چون صبح دميد ، خبر از براى اسكندرآوردند كه امشب شهزاده عبد الحميد را زخمدار دزديده‌اند . شاه هفت كشور از جهت عبد الحميد بسيار آزرده شد . اين را بگذار ، دو كلمه از پسر سبكتكين ، سلطان محمد گوش كنيد كه اين خبر بردن عبد الحميد را بر او رسانيدند كه : نبيرهء اسكندر را زخمدار دزديده‌اند . شهزادهء بلخ با خود فكرى نمود و گفت : اگر دشمن اسكندر عبد الحميد را مىديد مىبايست كه سرش جدا كند . پس معلوم است كه اين كار را دوست او كرده است و او را برده است كه معالجهء

--> ( 1 ) . يك جا هم : از يك جهت هم .